تاريخ : جمعه هجدهم اسفند 1391 | 13:29 | نویسنده : شبنم

نترس

 

 

خانه ما دیوار ندارد


می توانی بیایی


گاهی سر بزن


                            نترس گرسنگی ما واگیر ندارد !!!



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 | 15:53 | نویسنده : شبنم
در دریایی که قورباغه ها حکومت می کنند ماهی ها هیچ حقی ندارند

تاريخ : سه شنبه یازدهم مهر 1391 | 17:35 | نویسنده : شبنم

میعادگاه دورترین آرزو،کجاست؟

آه ای دل همیشه مسافر،بگوکجاست؟

 

وادی به وادی آمده ام ازدیاردور

آن سرزمین گمشدۀ آرزوکجاست؟

 

ای چشمهای خسته،فراسوی این غبار

دروازه های روشن،امید کجاست؟

 

اکنون که ابرهای عزادارگم شدند

لبخندهای این افق اخمروکجاست؟

 

برکف چراغ دارم ودرروشنای روز

مثل همیشه درپی«انسانم»اوکجاست؟؟؟؟؟

 

آنجاکه مردمان به ترازونمی نهند

یک پاره نان برابرصدآبروکجاست؟

 

بیزارم ازحقارت دنیای این چنین

کوعالمی فراترازاین چارسو،کجاست؟؟؟



تاريخ : پنجشنبه سی ام شهریور 1391 | 16:18 | نویسنده : شبنم

پادشاهی دریک شب سرد زمستان ازقصر خارج شدهنگام بازگشت،نگهبان پیری رادید که بالباسی اندک درسرما نگهبانی می داد

ازاو پرسید:آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت:چراای پادشاه!امالباس گرم ندارم مجبورم تحمل کنم

پادشاه گفت:من الان داخل قصرمیروم می گویم یکی ازلباس های گرم مرا برایت بیاورند.نگهبان ذوق زده شدواز پادشاه تشکر کرداماپادشاه به محض ورود به داخل قصر،وعده اش رافراموش کرد

صبح روزبعدجسد سرما زدۀ پیرمرد را درحوالی قصرپیداکردند،درحالیکه در کنارش به خطی ناخوانا نوشته بود

ای پادشاه!من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل میکردم.اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای در آورد



تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391 | 9:1 | نویسنده : شبنم

تلخی عمربشرحاصل بی تجربه گی است

ما که این افراد باتجربه رو داریم چرا زندگی مونو تلخ کنیم هرروز که می گذره دارم می فهمم که زندگیم حاصل بی تجربه گی است .واین تجربه ها فقط در سینه بزرگان نهفته وبا بیان آنها زندگی مون شیرین وبه قول پیام بازرگانی، زندگی دلپذیر می شود                    



تاريخ : چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 | 12:35 | نویسنده : شبنم

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم ؟! روزی سراغ بخت من آئی که نیستم

آره واقعا مثل اون مادری که ازفرزندش دوره دنبال یه بهونه میگرده تا اونوبه آغوش بکشه روزی،جشنی اما بچه هامادراشونو چشم به راه میذارن وقتی هم ازدنیا می رن خیلی هم به خودشون زحمت بدن تشریف بیارن ختمش ....

معنای زنده بودن من،باتوبودن است

نزدیک،دور

سیر،گرسنه

رها،اسیر

 دلتنگ،شاد

آن لحظه ای که بی توبسرآید،مرا مباد

باتشکر ازشعرا



تاريخ : یکشنبه هشتم مرداد 1391 | 16:21 | نویسنده : شبنم
بی تومهتاب شبی،باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال توگذشتم
شوق دیدارتو لبریزشدازجام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
درنهانخانه ی جانم گل یاد تودرخشید
باغ صدخاطره خندید
عطرصد خاطره

یادم امدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی برلب آن جوی نشستیم

توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف،شب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب زصحراوگل وسنگ
همه دل داده به آوازشباهنگ
یادم آمد تو به من گفتی
از این عشق حذرکن
لحظه ای چند براین آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فرداکه دلت بادگران است
تافراموش کنی چندی ازاین شهر سفرکن
باتوگفتم:<<حذرازعشق؟؟!>> ندانم
سفرازپیش توهرگزنتوانم
نتوانم!

روزاول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوترلب بام تونشستم
تو بمن سنگ زدی،من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم:<<تو صیادی ومن آهوی دشتم
تابه دام تو درافتم همه جاگشتم وگشتم
حذر ازعشق ندانم،نتوانم!>>

اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زدو بگریخت
اشک درچشم تو لرزید
ماه برعشق تو خندید

یادم آمد که دگراز تو جوابی نشنیدم
نه گسستم نه رمیدم

رفت درظلمت غم،آنشب وشب های دگرهم
نگرفتی دگر ازعاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی،من از آن کوچه گذشتم

                                     
                                                   فریدون مشیری



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 | 15:44 | نویسنده : شبنم

کاش میشد سرنوشت خویش راازسرنوشت

کاش میشد اندکی تاریخ رابهتر نوشت

کاش میشد پشت پا زد برتمام زندگی داستان عمرراگونه ای دیگرنوشت



تاريخ : سه شنبه سیزدهم تیر 1391 | 21:17 | نویسنده : شبنم

زندگی را دور بزن وآنگاه که برتارک بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود رانثارتمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند



تاريخ : جمعه نهم تیر 1391 | 1:25 | نویسنده : شبنم

یار

هرچه گشتم ودنیا را ویران کردم که کلمه ای دروسعت بیان تو بیابم پیدا نکردم ساعتها نشستم کلمه هارا خسته کردم نشد که نشد کلمه گفت :چه خواهی ازما؟؟

گفتم:کلمه ای دروصف یار

گفت:نگرد .التماس،خواهش ،تمنا.

گفت:این چنین بشر کیست که تورا مجنون ساخته؟

گفتم:تو بی خبری یارم  فرشته ای زمینی، نوری بی غروب ، رویی به درخشش الماس،چشمی به سیاهی شب ،موهای پریشان چو حال من.